حسينقلى خان شقاقى

39

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )

باروتى ابتياع داشته و صبح شنبه يك ساعت قبل از ورود آخوند به مكتب حاضر شده گودالى در زير تشك آخوند جابه‌جا نموده فتيلهء باروتى را به باروت وصل نمود و چون آخوند در نزديكى پنجره جلوس مىنمود و بنده در مقابل ايشان متصل به پنجره رو به حياط مىنشستم سر فتيله را از خارج اتاق در پهلوى خود جاى دادم و بعد در گوشه‌اى نشسته مشغول حاضر كردن دروس خود گشتم . جناب آخوند ورود نمود . چون مرا مشغول ديد بدين عبارت مترنم گشت : « آقاى ميرزا مهدى خان ، تا نباشد چوب تر * فرمان نبرد گاو و خر ! ببين اگر چوب نمىخوردى بجاى گنجشگ‌بازى تهيهء دروس خود نمى - نمودى ! » در جواب عرض شد : « بلى جناب حاجى آخوند حق با جنابعالى است ! » و در دلم گفتم پدرت را دقيقهء ديگر خواهم سوزانيد . » بعد جناب آخوند مشغول خاراندن بدن و گرفتن جانوران پيراهن گشته و به من امر تهيهء قليان فرمود . آقازاده از اندرون بيرون آمدند . لله‌ها پيدا شدند و آخوند مشغول دروس آقازاده گرديد . بنده هنگام چاق كردن قليان ، آتش در پنجرهء جنب جلوس خود انداخته همين كه جناب آخوند سرگرم كار خود بود آتش را به فتيله گذاردم . جناب آخوند با تشك به سقف اتاق خورده سرازير گرديد . دستش شكست . هياهو بلند شد . به عرض حضرت وزير رسيد . امر گرديد كه ما هردو تنبيه شويم . آقازاده به چند كف دستى معفو گرديد و پاهاى بنده باز به فلك رفت و كينهء آخوند در قلوب ما رو به ازدياد نهاد . خودكشى ! چند روزى كه از اين واقعه گذشت با آقازاده در خصوص بر طرف كردن آخوند طرف‌شور گشتيم . بالاخره آراء بر اين قرار گرفت كه خودكشى كنيم . آقازاده خيال كرد با چاقويى كه ميرزا حسين خان گرانمايه در مراجعت از سفر فرنگ كه در خدمت مرحوم فرخ خان امين الدوله رفته بود سوقات براى آقا ميرزا مصطفى خان وزير - زاده آورده بود شكم خود را پاره بكند و بنده هم از بالاخانهء مكتب‌خانه خود را به زير اندازم ! اين شد نتيجهء مشاوره . در ساعت معين كه جناب آخوند بعد از